تبليغاتX
باران و باد - داستانک : خاک و خزیدن و خوشبختی یا غربت و خدا و تنهایی ؟!

باران و باد

 

 

سرش قد سر سوزن بود . و تنش سیاه و کرکی . نه چشمی و نه گوشی . نه بالی و نه پایی .

می خورد و می خزید . و  به قدر دو وجب انگشت بسته آدم جلو می رفت . زندگی را تا همین جا فهمیده

بود . اما آسوده بود و خوشبخت . دوستانش هم دوستش داشتند . دوستانش : کرم های کوچک خاکی .

هر از چند گاهی اما تن لزج و چسبناکش را به شاخه ای می چسباند . قدری سکوت و قدری سکون .

چیزی در او اتفاق می افتاد . رنجی توی تن کوچکش می پیچید . دردش میگرفت . ترک می خورد و بیرون

می آمد : هر بار تازه تر . هر بار محکم تر . دوستانش اما به او می خندیدند . به شکستنش . به ترک

برداشتنش . به درد عمیق و رنج اصیلش . و او خجالت می کشید . دردش را پنهان می کرد و رنجش را .

بزرگ شدنش را . رشد کردنش را . روزها گذشت و روزی رسید که دیگر آن چه داشت خشنودش نمی کرد

چیز دیگری می خواست . چیزی افزون . افزون تر از آن چه بود . می خواست دیگر شود . دیگر گون . از سر

تا به پا و از پا تا به سر . می خواست و خواستنش را به خدا گفت . خدا کمکش کرد . او را در مشت خود

گرفت و به او تنیدن آموخت . بافت و بافت و بافت . تنهایی را به تجربه نشست . و سرانجام روزی پیله اش

را پاره کرد و دیگر بار به دنیا آمد . با بالی تازه و دلی نو .

و آن روز آن روز که آن کرم کوچک بال گشود و فاصله گرفت و بالا رفت / آن روز که آن خود کهنه اش را دور

انداخت دوستانش نفرینش کردند و دشنامش دادند و فریاد بر آوردند که این جرمی نا بخشودنی است .

این خیانت است . این که کرمی پروانه باشد .

 

اما تو بگو . او چه باید می کرد ؟

 

خاک و خزیدن و خوشبختی یا غربت و خدا و تنهایی ؟!

 

 منبع : کتاب بال هایت را کجا جا گذاشتی : خانم عرفان نظر آهاری

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت21:43توسط پریسا | |