دوستان و همراهان صمیمی و عزیز باران و باد سلام ! خوب و خوش و خرم اید ؟ هرچند با این اوضاع و احوال و جریانات اخیر شاید شما هم مثل من ناراحت و غمگین باشید . ولی خوب روزگار دیگه ! کاریش نمیشه کرد ! من که یاد گرفتم هیچ وقت زیادی خودم رو به خاطر شرایطی که خارج از اختیار و توانم رقم می خوره و من نمی تونم نقش موثری در وقوع یا عدم وقوع شون داشته باشم ناراحت نکنم ... نمونه ش همین جریانات اخیر و ظلم آشکاری که در جریان قبل از انتخابات و در هنگام انتخابات و پس از انتخابات در حق فردی که حق با او بود از جانب جبهه باطل رو اشد و همین طور دروغ های سیزده ای که به ما مردم تحویل داده شد و ما هم حقیقتا کار موثری از دستمون بر نیومد . چون واقعا کارزاری بود نابرابر ! ... خوب بهتره برم سر اصل مطلب ...

 

من متولد فصل تابستان هستم و معمولا هرسال در روزهای اول این فصل یکهو انرژیم زیاد میشه و البته خودبه خود و کم کم کاهش پیدا میکنه تا اینکه در آخرین روز مرداد که روز تولدم هست دیگه تقریبا اثری از اون انرژی مازاد دیده نمیشه . هرچند روشهای زیادی برای کاهش این انرژی و رسوندن اون به حد تعادلی اش وجود داره مثل ورزش و ...ولی خوب من ترجیح میدم با نوشتن و تعامل با شما راجع به دغدغه های ذهنیم این انرژی مازاد رو کاهشش بدم . چون اصولا یکی دوسالی هست که کشف کردم به فعالیتهای رسانه ای و ژورنالیستی و تعامل و هم اندیشی با دیگران علاقه مندم .

 

خوب بریم سراغ پست جدید :

اگر شما روزی متوجه شدید که به یک بنده خدایی در این دنیا علاقه مند شده اید و تا حدودی هم اطمینان دارید که این علاقه مندی دو طرفه است ... اما برای رسیدنتان به هم هزار و یک جور مشکل سر راهتان وجود داشته باشد  . در این صورت چه کار می کنید ؟ آیا می توانید بی خیالش شوید ؟ آیا می توانید بروید و با فرد دیگری ازدواج کنید ؟ آیا اصولا می شه روبروی فرد دیگری نشست و با او هم کلام شد در حالی که هنوز چهره آن فرد قبلی در حالتی که لبخند می زد و به چشمانتان خیره شده بود را به خاطر دارید ؟ آیا شما اعتقادی به عشق اول دارید ؟ آیا اساسا شما به عشق اعتقاد دارید ؟ یا اینکه شما هم مثل اون خواننده لس آنجلسی معتقدید که : عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه ! تموم زندگی پر از دروغه ! ...

 

حالا با تمام این تفاسیر به نظر شما راه برون رفتی وچود داره ؟

 

 دوش با ساز خود آغازیدم ... همچو سواری با اسب خود تازیدم ... نغمه ای ساخته شد زین دل و جان بافته شد نام آن نغمه بشد ...

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 22:2 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت