امام رضا (ع) : ایمان چهار رکن است :
۱- توکل بر خدا
۲ - رضا به قضای الهی
۳ - تسلیم به امر پروردگار
۴- و اگذاشتن همه امور خود به قادر متعال
۱- امروز تو روزنامه خراسان نوشته بودن که دیروز در مشهد قیامت بوده ... حضور مردم کم نظیر یا شایدم بی نظیر بوده ... تموم خیابونهای اطراف حرم بسته شده بوده و ماشین ها اجازه عبور نداشتن . مردم با پای پیاده و درحالی که شاخه های گل یاس دستشون بوده به سمت حرم حرکت می کردند و ...
۲- آهنگ " صبح است ساقیا " با صدای استاد شجریان در حال پخش از وبلاگ ..
۳- خاله توران گلم دستورتون به زودی اجرا میشه ... به زودی تجربه خودم رو در مورد رسوندن دست به ضریح آقا امام رضا (ع) براتون پست میکنم .
۴- یک حرف برخاسته از دل : حاصل دوره زندگی ... صحبت آشنا بود ...
نوشته شده توسط پریسا در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 14:40 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت
سلام به همه شما دوستای نازنینم ... اومدم بگم خفه شدم از این همه مهربونی شما ... ![]()
![]()
![]()
اصلا انتظار این کامنتهای محبت آمیز رو نداشتم ... خاله توران بزرگوارم / نیلوفر خوبم / مژگان مهربونم /
آبجی صحرای گلم و ... بی نهایت دوستتون دارم . عید شما گل ها هم مبارک !
راستی من دیروز ظهر تا عصر حرم بودم . دیروز رفتم که جمعه و آخر هفته رو بزارم واسه زائرها ی امام رضا . بالاخره ما مجاورهای آقا باید مراعات حال زائرها و مهمونهای عزیز رو بکنیم دیگه .کلی زیارت کردم . واسه تک تکتون دعا کردم . تا حالا حرم رو اینقد شلوغ ندیده بودم . حتی اصلا نمیشد راحت راه رفت . شاید باورتون نشه ولی تو اوج شلوغی دستم رو به ضریح هم رسوندم . البته ناگفته نماند که انجام موفقیت آمیز اینکار نیاز به مهارت بالایی داره
که اگه به قول زهره جون التماسم کنید بهتون راهش رو یاد میدم ![]()
نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 18:36 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
تفریحی برای ذات ... : حرم مطهر رضوی
پی نوشت : یادش به خیر ... پارسال . تولد امام رضا . دوشنبه ۲۰ آبان ۸۷ . فرودگاه شهید هاشمی نژاد ... گرچه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت ... همچو تبم نمی رود آتش مهر از استخوان ...
تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بیتو بـیتـابـم
شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــیبــرد خــوابــم
تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو
بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم
مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه
چـــه کـــرد بــا دل مــن آن نــگـــاه شـیــریــن آه
تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است
چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه
مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه
چــــه آرزوی مــحــالـیاسـت زیــســتــن بــا تــو
مـــرا هـمـیــن بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو
شعر : فریدون مشیری
نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت 8:47 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت
سلام
سلام به دوستای مهربون و دوست داشتنیم . سلام به خاله توران باصفا و بزرگوارم که با خوندن پستهای باران و باد بهتر از خودم متوجه احوالاتم میشه و البته پی گیر ! ممنون خاله جون واسه همه چی .
سلام به صحرای گلم که هنوز به یادمه و هنوز هم بامحبت ... سلام به زهره و نیلوفر و مژگان عزیزم .
بچه ها این روزها کلی گرفتاری واسه خودم درست کردم یا بهتر بگم درست کردند ... دارم اون کارهایی رو انجام میدم که خواسته همیشگی برادرم بوده و خیلی براش و برام مهمه که به نتیجه برسه . میگه باید اول این کارها رو به سرانجام برسونم بعد بقیه چیزها ... آینده و خوشبختی من حتی از آینده خودش هم مهم تره ... این روزها ذهنم پر شده از مسائل نرخ تنزیل و نرخ بهره و بازده سرمایه گذاری و این حرفها .
مدتی یه که یا هر روز یا روز درمیون تنهایی می رم حرم امام رضا ... همین جا هم یه مطلبی رو داخل پرانتز بگم که تموم خیابون های منتهی به حرم و تموم خیابونهای منتهی به خیابونهای منتهی به حرم شبیه جنوب شهر تهران و شوش و اون طرفان . یه وقت فکر نکنید که همه جای مشهد اینقدر شلوغ و قدیمی و دارای بافت فرسودس . داشتم میگفتم یه جورایی عادت شده برام که برم حرم ... با وجودی که به خاطر دوری مسافت کلی هم از وقتم تو راه رفت و برگشت صرف میشه ولی به سختیش می ازره . موقع داخل شدن به حرم یه چادر رنگی میندازم سرم و می رم زیارت ! و واسه خودم کلی صفا میکنم . حرم هم که همیشه خدا شلوغه . زائرها همیشه هستن حتی الان که مهرماهه .
هر روز هم یه اتفاق جالب برام می افته . مثلا دیروزکه با کمک الناز یک دختر ۱۹ ساله با مرام تهرانی که همراه شوهرش واسه زیارت اومده بودن مشهد تونستم دستم رو به ضریح امام رضا برسونم و بعدشم به سلامت از بین اون همه جمعیت خودم رو بکشم بیرون . تا قبل از دیروز هیچ وقت جرات نمیکردم خودم رو به ضریح نزدیک کنم و همیشه از دور زیارتنامه رو میخوندم .
یا چند روز پیش که با حنان یک دختر عرب ۳۰ ساله آشنا شدم . داشت با صدای بلند و لحن دلنشین زیارتنامه میخوند . مامان و خاله ش هم گوش میکردن . منم زیارتنامه خودم رو زمین گذاشتم و نزدیک حنان شدم اون میخوند و منم خط میبردم زبون هم رو نمی فهمیدیم اون عرب بود و من ایرانی . ولی زبون دلمون مشترک بود . زیارتنامه که تموم شد خواستم بلند شم و ازش خداحافظی کنم اما دستم رو گرفت و با اشاره گفت که بیا زیارت عاشورا رو هم با هم بخونیم نشستم و ادامه دادیم . نمی تونستم ازش دل بکنم ولی فکر میکردم شاید یه جورایی مزاحم جمع شون باشم دوباره پا شدم که برم که یه دفعه ای گفت : انا حنان ! منم گفتم : پریسا ! گفتم سن ؟ گفت : ترتین ! منم گفتم توانتی فایو ! گفت : ازدواج گفتم : لا ! گفت : ان شاالله ! منم پرسیدم ازدواج ؟ که جوابش نه بود منم گفتم انشاالله ! موقع خداحافظی باهش روبوسی کردم اونم که انتظارشو نداشت دوباره روبوسی کرد و گفت التماس دعا .
بچه ها آهنگ وبلاگم رو عوض کردم ( دیگه هوای گریه همایون شجریان پخش نمیشه )... چون واقعا حال و هوای خودم هم عوض شده ... دیگه نمیخوام بیشتر از این در حق دلم ظلم کنم ... دیگه غمگینش نمی کنم ... میدونین چیه نه خودم نه دلم ظرفیت عشق رو نداریم ... عشق خیلی دردناک و خسته کننده س ... زندگی بدون عشق خیلی راحت و خوبه ...
آهنگ " پریسا " با صدای عمران طاهری در حال پخش از وبلاگ ...
بچه ها : خدا کافیست !
فعلا خدا یار و نگهدار همتون .
التماس دعا
نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه هفتم مهر 1388 ساعت 22:40 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت
ماه صیام رفته ... نرفته است لطف حق
فضل خدا به جاست ... گر این صبح و شام رفت ... این ماه بود فیض موقت که شد تمام
باید به سوی درگه فیض مدام رفت ...
نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 14:23 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت
الهی !
اگر کسی تو را به جستن یافت ، من به گریختن یافتم
اگر کسی تو را به ذکر کردن یافت ، من تو را به فراموش کردن یافتم
اگر کسی تو را به طلب یافت ؛ من خود ، طلب از تو یافتم

سلام . امسال بی صبرانه منتظر اومدن ماه رمضونم... خصوصا اینکه مصادف شده با روز تولدم . البته بهتره بگم شب تولدم ... ساعت ۱۲ شب ۳۰ مرداد . هیچ وقت این جوری نبودم ... انگار سال اولی هست که میخوام روزه بگیرم ! حس خوب و غریبی رو که دارم رو مدیون یک دوست خوب هستم . دوستی که تحت تاثیر شخصیت و روحیاتش رابطم با آفریدگارم بیش از گذشته خوب شده ... بعد از هر نماز برای سلامتی و تداوم موفقیت هاش دعا میکنم ... هیچ وقت فراموش نمیکنم که گفت : ای عزیز چون کاروان نیکبختی همیشه سحرها بار میکنند تو نیز سحرها با یاد خدا بیدار باش . چون چنین کنی از آوای خروس سحرگاهی هم پیام خدا را خواهی شنید که : آسمان رشک برد بهر زمینی که در او یک نفس یک دو نفر بهر خدا بنشینند ...
نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 12:45 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت


تا حالا عسل طبیعی رو از نزدیک موقعی که از تو کندو بیرون میارن ندیده بودم .
اما پری روز خودم این کادر رو از تو کندو بیرون آوردم ... جاتون خالی مشاهده فوق العاده جالبی بود ... اینقدر خوشگل بود که چند ساعت داشتم نگاهش میکردم ...
نوشته شده توسط پریسا در شنبه هفدهم مرداد 1388 ساعت 20:18 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت
بعضی وقتها بعضی از احساسات آنقدر سنگین و ثقیل و عمیق اند که نمیشه در قالب کلام یا شعر بیانشون کرد ... مثلا آیا میشه مهر و محبت مادر و پدر رو توصیف کرد؟ ... من که نمیتونم امکانش رو تصور کنم ... چند وقت پیش اولین شعرم رو به اسم " بی خیالی " گفتم . اونجا تونستم احساساتم رو بیان کنم . ولی هیچ وقت نتونستم و نمی تونم راجع به عزیز ترین و نزدیک ترین افراد به قلبم کلام یا شعری بگم . امیدوارم درک کنند که چی میگم ... و همیشه یادشون بمونه که در قلبم مانا و جاودان هستند و اینکه خیلی عزیز ترند از مخاطب " بی خیالی " ...
نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه پنجم مرداد 1388 ساعت 23:19 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 21:59 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت
دوستان و همراهان صمیمی و عزیز باران و باد سلام ! خوب و خوش و خرم اید ؟ هرچند با این اوضاع و احوال و جریانات اخیر شاید شما هم مثل من ناراحت و غمگین باشید . ولی خوب روزگار دیگه ! کاریش نمیشه کرد ! من که یاد گرفتم هیچ وقت زیادی خودم رو به خاطر شرایطی که خارج از اختیار و توانم رقم می خوره و من نمی تونم نقش موثری در وقوع یا عدم وقوع شون داشته باشم ناراحت نکنم ... نمونه ش همین جریانات اخیر و ظلم آشکاری که در جریان قبل از انتخابات و در هنگام انتخابات و پس از انتخابات در حق فردی که حق با او بود از جانب جبهه باطل رو اشد و همین طور دروغ های سیزده ای که به ما مردم تحویل داده شد و ما هم حقیقتا کار موثری از دستمون بر نیومد . چون واقعا کارزاری بود نابرابر ! ... خوب بهتره برم سر اصل مطلب ...
من متولد فصل تابستان هستم و معمولا هرسال در روزهای اول این فصل یکهو انرژیم زیاد میشه و البته خودبه خود و کم کم کاهش پیدا میکنه تا اینکه در آخرین روز مرداد که روز تولدم هست دیگه تقریبا اثری از اون انرژی مازاد دیده نمیشه . هرچند روشهای زیادی برای کاهش این انرژی و رسوندن اون به حد تعادلی اش وجود داره مثل ورزش و ...ولی خوب من ترجیح میدم با نوشتن و تعامل با شما راجع به دغدغه های ذهنیم این انرژی مازاد رو کاهشش بدم . چون اصولا یکی دوسالی هست که کشف کردم به فعالیتهای رسانه ای و ژورنالیستی و تعامل و هم اندیشی با دیگران علاقه مندم .
خوب بریم سراغ پست جدید :
اگر شما روزی متوجه شدید که به یک بنده خدایی در این دنیا علاقه مند شده اید و تا حدودی هم اطمینان دارید که این علاقه مندی دو طرفه است ... اما برای رسیدنتان به هم هزار و یک جور مشکل سر راهتان وجود داشته باشد . در این صورت چه کار می کنید ؟ آیا می توانید بی خیالش شوید ؟ آیا می توانید بروید و با فرد دیگری ازدواج کنید ؟ آیا اصولا می شه روبروی فرد دیگری نشست و با او هم کلام شد در حالی که هنوز چهره آن فرد قبلی در حالتی که لبخند می زد و به چشمانتان خیره شده بود را به خاطر دارید ؟ آیا شما اعتقادی به عشق اول دارید ؟ آیا اساسا شما به عشق اعتقاد دارید ؟ یا اینکه شما هم مثل اون خواننده لس آنجلسی معتقدید که : عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه ! تموم زندگی پر از دروغه ! ...
حالا با تمام این تفاسیر به نظر شما راه برون رفتی وچود داره ؟
دوش با ساز خود آغازیدم ... همچو سواری با اسب خود تازیدم ... نغمه ای ساخته شد زین دل و جان بافته شد نام آن نغمه بشد ...
نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 22:2 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت
عاقبت شدیم بی خیال هم .
خوش به حالت ! وقت رفتن خالی بود ذهنت / از تردید دوست داشتنم .
من برات آسون گم شدم .
اما تو چرا برام سخت پیدایی هنوز ؟!
پی نوشت : این اولین شعرم بود ... البته اگه بشه بهش گفت شعر .

نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 ساعت 16:1 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت
بغض آسمان شکسته می شود تا به چشمان تو دخیل بسته می شود.
تو معنای آبی و حلاوت باران .
به نمازی دوباره قفل از آسمان برگیر و ضمیر و زمین ما را به باران بشوی .
آقا ای معنای کرامت بر ما ببار ...
نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 ساعت 8:18 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت
به یاد روزهای مدرسه
مهر هر سال برام رنگ و بوی خاصی داره . ناخودآگاه یاد خاطرات روزهای مدرسه می افتم
.حتی دوران دانشجویی هم هر وقت مهر ازراه می رسید حس و حال همون سالها رو داشتم .از همه خاطره انگیزترشون آماده شدنم برای شروع سال تحصیلی جدید بود . اونم از چند هفته قبل و با همراهی مامان . یادش بخیر !...
دیروز وقتی اتفاقی بعد از مدتها زهرا رو دیدم بی اختیار یاد اون روزها و خاطراتش افتادم .
مهر ۶۹ وقتی که ما هر دو تامون کلاس اولی شدیم و به همراه مامانامون راهی مدرسه شدیم . از اون روز تا آخر دوره راهنمایی من و زهرا همیشه و هرروز تو خونه و مدرسه کنار هم بودیم . با اینکه همسایه هستیم و سه تا خونه بیشتر با هم فاصله نداریم اما نمیدونم روزگار چی به سر ما آورده که الان فقط سالی یکی دوبار اونم اتفاقی همدیگه رو می بینیم .با خبر شدن از اوضاع و احوالمون هم ازطریق مامانامون پی گیری میشه !
تقریبا از همون روزهای اول دبیرستان که زهرا نتونست تو آزمون ورودی دبیرستان نمونه مردمی قبول شه و به اجبار مدرسه هامون از هم جدا شد روابط من و زهرا هم کم و کمتر شد و نهایتا راهمون از هم جدا شد .
دیروز که دیدمش هنوز هم همون عشق و دوستی و مهربونی اون موقعها توی چشماش موج میزد . سلام کردیم . بعدشم یه خوش و بش و حال و احوال ساده . بیشتر با نگاه هامون با هم حرف میزدیم . توی یک لحظه باهم یاد خاطره اون روز افتادیم ! بهم گفت : پریسا یادته ؟ خندیدم و گفتم آره ! عجب روزی بود اون روز !
اون روز ...
نوشته شده توسط پریسا در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 6:52 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت
براي زدودن نام خليج عرب و برگرداندن نام خليج فارس به گيتي نگاره ماهواره اي و آنلاين گوگل نياز به یک ميليون امضاء داريم كه در حال حاضر تنها 170 هزار امضاء كم داريم ...
وطن يعني گذشته ، حال ، فردا …... تمام سهم يك ملت ز دنيا
وطن يعني چه آباد و چه ويران … وطن يعني همين جا ، يعني ايران

نوشته شده توسط پریسا در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 20:25 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت
۱۳ تیرتولد یه دوسته.دوستی که محبتش هیچ وقت از دل من بیرون نمیره .
براش بهترین ها رو آرزو دارم.دلش تا همیشه لبریز از عشق .
* صحرا جونم خواهر گلم تولدت مبارک *
نوشته شده توسط پریسا در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 21:19 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت
روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی! روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری ! روز مادر يعنی بهانه بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....
مادرم روزت مبارک...
![]()
نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 23:34 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت
* به مناسبت ۶ تیر سالروز تولد دوست و خواهر عزیزم زهره جان *

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
۶ تیر ماه روز میلاد زهره عزیزمه
*زهره جان گل سرخم تولدت مبارک *
پی نوشت : به قول یکی از ترانه سراهای توانا و عزیز کشورمون ( خانم مونا برزویی ) "عشق تنها کار بی چرای عالم هست "پس من دیگه به این موضوع فکر نمیکنم که چی شد و چرا من ناخودآگاه تصمیم گرفتم که چندین روز قبل از تولد دوست عزیزم زهره جان این پست رو براش ثبت کنم .
نوشته شده توسط پریسا در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 23:50 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت
* دسته گلی در میان سنگها در ارتفاع ۴۰۰۰متری قله *
* زندگی رسم خوشایندی است *

نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 0:22 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت

خدایا آتش مقدس شک را آنچنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزند.
و آنگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهر او بر لبهای صبح یقینی شسته از غبار طلوع کند .
" دکتر شریعتی "
نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:41 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت
*به نام خالق شکوفه و عطر و آب و نور*
عطر نرگس ، رقص باد ، نغمه شوق پرستوهای شاد ، خلوت گرم کبوترهای مست ، نرم نرمک می رسد اینک بهار ، خوش به حال روزگار!



*با قلبی آکنده از عشق و ارادت به هموطنان عزیز*
هرروزتان نوروز. نوروزتان پیروز.
نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 17:15 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام . اینجا دفترچه خاطرات اینترنتی من هست در این گوشه ی دنج از دنیای مجازی یا شایدم واقعی احساسات و خاطرات متفاوتی رو تجربه کردم طوری که این محیط بخشی از فضای ذهنیم شده . این وب در ابتدا با انگیزه گذاشتن یک نظرسنجی در مورد یک هنرمند محبوب ایجاد شد اما در ادامه لطف و محبت دوستان عزیزی که نامشان در قسمت پیوندهای وبلاگ نوشته شده موجب ادامه فعالیتش شد. ضمن عذرخواهی از سایر بازدیدکنندگان فقط نظرات خانمها در این وبلاگ تایید میشود .
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY