تبليغاتX
 باران و باد
 

هوای گریه با من ...

 

 

 

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من

 نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من

 

 پی نوشت : تصنیف هوای گریه . همایون شجریان .  در حال پخش از وبلاگ ...


 

نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 ساعت 13:51 موضوع | لینک ثابت


گاهی ...

 

 

 گاهی کلام یا همان شنیده ها و دیده ها آدم را به راحتی رها نمی کنند و ساعت ها و روزها و ماه ها و حتی سال ها با آدم می مانند و قسمی از زندگی او می شوند ...


 

نوشته شده توسط پریسا در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت


راه برون رفتی وجود داره ؟

 

دوستان و همراهان صمیمی و عزیز باران و باد سلام ! خوب و خوش و خرم اید ؟ هرچند با این اوضاع و احوال و جریانات اخیر شاید شما هم مثل من ناراحت و غمگین باشید . ولی خوب روزگار دیگه ! کاریش نمیشه کرد ! من که یاد گرفتم هیچ وقت زیادی خودم رو به خاطر شرایطی که خارج از اختیار و توانم رقم می خوره و من نمی تونم نقش موثری در وقوع یا عدم وقوع شون داشته باشم ناراحت نکنم ... نمونه ش همین جریانات اخیر و ظلم آشکاری که در جریان قبل از انتخابات و در هنگام انتخابات و پس از انتخابات در حق فردی که حق با او بود از جانب جبهه باطل رو اشد و همین طور دروغ های سیزده ای که به ما مردم تحویل داده شد و ما هم حقیقتا کار موثری از دستمون بر نیومد . چون واقعا کارزاری بود نابرابر ! ... خوب بهتره برم سر اصل مطلب ...

 

من متولد فصل تابستان هستم و معمولا هرسال در روزهای اول این فصل یکهو انرژیم زیاد میشه و البته خودبه خود و کم کم کاهش پیدا میکنه تا اینکه در آخرین روز مرداد که روز تولدم هست دیگه تقریبا اثری از اون انرژی مازاد دیده نمیشه . هرچند روشهای زیادی برای کاهش این انرژی و رسوندن اون به حد تعادلی اش وجود داره مثل ورزش و ...ولی خوب من ترجیح میدم با نوشتن و تعامل با شما راجع به دغدغه های ذهنیم این انرژی مازاد رو کاهشش بدم . چون اصولا یکی دوسالی هست که کشف کردم به فعالیتهای رسانه ای و ژورنالیستی و تعامل و هم اندیشی با دیگران علاقه مندم .

 

خوب بریم سراغ پست جدید :

اگر شما روزی متوجه شدید که به یک بنده خدایی در این دنیا علاقه مند شده اید و تا حدودی هم اطمینان دارید که این علاقه مندی دو طرفه است ... اما برای رسیدنتان به هم هزار و یک جور مشکل سر راهتان وجود داشته باشد  . در این صورت چه کار می کنید ؟ آیا می توانید بی خیالش شوید ؟ آیا می توانید بروید و با فرد دیگری ازدواج کنید ؟ آیا اصولا می شه روبروی فرد دیگری نشست و با او هم کلام شد در حالی که هنوز چهره آن فرد قبلی در حالتی که لبخند می زد و به چشمانتان خیره شده بود را به خاطر دارید ؟ آیا شما اعتقادی به عشق اول دارید ؟ آیا اساسا شما به عشق اعتقاد دارید ؟ یا اینکه شما هم مثل اون خواننده لس آنجلسی معتقدید که : عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه ! تموم زندگی پر از دروغه ! ...

 

حالا با تمام این تفاسیر به نظر شما راه برون رفتی وچود داره ؟

 

 دوش با ساز خود آغازیدم ... همچو سواری با اسب خود تازیدم ... نغمه ای ساخته شد زین دل و جان بافته شد نام آن نغمه بشد ...

 

 


 

نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 22:2 موضوع شعر و نوشته های من | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting